+ خواستگاری خواهر شوهرم خیلی خوب برگزار شد...از همون اول قبل از اینکه بخواد خواهر شوهرم با مهرداد صحبت کنه ، پدر شوهرم حرفاشو خیلی منطقی بیان کرد...و از مهرداد خواست اگه شرایطشو قبول میکنه با دخترش صحبت کنه...خوب شرایط پدرشوهرم این بود که مهرداد نباید اهل هیچ گونه مواد مصرفی حتی قلیون باشه ، اخلاق خوبی داشته باشه ، به هیچ وجه تعصب بیجا نداشته باشه ، و شرایط ادامه تحصیل و کار دخترشو قبول کنه و دخترشو خوشبخت کنه...خوب مهرداد هم همه رو قبول کرد و با خواهرشوهرم رفتن توی اتاق و یک ساعت و نیم صحبت کردن!!در این بین هم من و علیرضا کنار هم نشسته بودیم و علیرضا دستاشو دورم حلقه کرده بود و میوه توی دهنم میزاشت!!وقتی مهرداد بیرون اومد ، من رفتم پیش خواهرشوهرم و اومدم و اعلام کردم که باید با هم بیشتر آشنا بشن...
+ روز تولد هم همه ی دوستای علیرضا و دوستای خودم رو به باغ پدرشوهرم دعوت کردیم...تولد از ساعت ۵ بعداظهر شروع شد و تا ساعت یک شب ادامه داشت...قربونش برم علیرضا با کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید و کراوات ، اون وسط با من که پیرهن کوتاه سفید و کفشای سفید پاشنه بلندم کلی قِر داد! واسه شام هم که سفارش داده بودیم چلوکباب و جوجه و قرمه سبزی با مخلفات آوردن...به همه خوش گذشت...این وسط مهرداد و خواهر شوهرم هم تا فرصتی پیدا میشد کنار هم می نشستن و صحبت میکردن و من میرفتم اذیتشون میکردم:دی
+ هدیه های تولد هم اکثرا نقدی بودن...حدودا ۲ میلیون تومان نقد و ۲ سکه ی تمام بهار و ۵ سکه ی نیم بهار ...
+ دیروز عروسمون تماس گرفت و روزمو تبریک گفت...
+ من حالم روبراه نیست...زندگی در جریانه و سر منم بشدت شلوغ...خودم دقیقا میدونم چرا اینجوری شدم...اما در این زمانا صبر و سکوت بهترین راه حله...پس باید گذاشت زمان بگذره...
+ امروز خونه ی عمه وسطی رفتیم با مامان و کلی گل از باغچه شون واسم چیدن و منم آوردمشون و گذاشتم توی گلدون روبه روم...
+ علیرضا با خوندن تبریکاتون غافلگیر شد و تشکر کرد از تک تکتون...آویسا قربونت برم دیر کامنتتو خوند وقتی که شمعا رو فوت کرده بود:دی...
+ نازیلا خیلی حرف باهات دارم...کامنتاتو تایید نکردم...قول میدم در اولین فرصت بیام و بهت بگم که عزیزدلم ،اشکای ناز تو باید واسه کسی بریزه که لیاقت اشک ریختنتو داشته باشه...میدونم سخته چون خودمم دوران تورو داشتم...
دوستتون دارم...
چهار حرف ...اما در پشت همین یک کلمه ی چهار حرفی ، هزاران صفت خوب هست...
مادر ، زیباترین هدیه ی خداوند به یه فرزند هست...کسی که در غم و شادی بچش شریک میشه...
مامان عزیزم...توی تموم سالهایی که خودمو شناختم ، تو کسی بودی که تمامی لحظه هامو باهام شریک بودی...با عشق هر روز منو مدرسه میبردی ...کلی نذر و دعا کردی واسه اینکه دانشگاه قبول بشم...روز اول دانشگاه همراهم کردی و با عشق همه ی کارای ثبت نامم رو انجام دادی...شبهای عاشقی و گریه مو تحمل میکردی و دلداریم میدادی...بخاطر من چه کارها که نکردی...بخاطر من چه چیزهایی رو که قبول نکردی اما همیشه بهم میگفتی عزیزم همیشه برات دعا میکنم خوشبخت بشی و حالا این روزهایی که من خوشبختم رو مدیون توام...تو ای فرشته ی زیبای خداوند...
انشالله همیشه صحیح و سالم باشی و سایه ت بالای سر منو و داداشی باشه...خدا تو و بابا رو ازمون نگیره...الهی آمین...
روز مادر رو به تمامی مادران زیبا و مهربون سرزمینم ، روز زن رو به تمامی بانوان زیبای سرزمینم ، و روز دختر رو به تمامی دختران پاک و زیبای سرزمینم تبریک میگم...
یه تبریک ویژه هم برای تمامی مادران ، زنان و دختران وبلاگی عزیزم دارم...
انشالله همیشه زنده و سلامت باشین و غرق در خوشبختی و آرامش...الهی آمین...
+ خیلی حرفا دارم بگم ، از خواستگاری خواهر شوهرم..تولد دو نفره ی دیروزمون و امروز هم که نیومده و روز مادره و ما هم باید بریم دیدن مادرامون... اما از صبح کله سحر پا شدم رفتم بانک و همه ی وجه نقدی هدیه ی تولد دیروزمون رو روی حساب ریختم...انشالله بعد میام و تعریف میکنم...الان باید برم دوش بگیرم وبعداظهر برم طلاهارو از طلافروشی بگیرم...
+ خیلی خیلی خوشحالم که تمامی دوستای گلم واسم روشن شدن...من گفتم رمزی میکنم که شماها رو بشناسم و چون خیلیاتون وبلاگ ندارین و منم ایمیل ندارم بی انصافیه رمزیش کنم...بنابراین بخاطر تک تک شما عزیزانم اینکارو نمیکنم...امروزم حتما کامنتاتونو به علیرضا نشون میدم...یه دنیا ممنونم برای لطف و مهربونیاتون...انشالله تو شادیتون جبران کنیم...
+ آویسا فقط خدا میدونه چقدر از کامنتت خندیدم...قررررررربونت برم من...
+ نرگسی مهربونم از خدا میخوام داداشیت خوشبخت بشه...یه دنیا ممنونم برای دعاهای زیبات...زیارت قبول خانومی گُل...
دوستتون دارم...
دل ِ من ، فردا روز تولد دوباره ی توئه...روزی که خدا فرشته ی نجاتشو از آسمون برات فرستاد...روزی که وقتی اون پسر به دنیا اومد و گریه میکرد ، هیچ کسی فکرشو نمیکرد که قهرمان زندگی دختری تنها بشه...دختری که خیلی توی زندگیش سختی کشید...اون پسر به دنیا اومد تا تورو نجات بده...تا خوشبختی و آرامش رو توی زندگیت بیاره...با اومدنش دنیایی از شادی و نشاط رو به زندگیت آورد...
فرشته ی نجات ِ من ، هدیه ی زیبای خداوند به من تو هستی...پشت اون چهره ی مردونه ی زیبا ، دلی به وسعت آسمون مهربون هست...دلی عاشق...مهربون...دوست داشتنی...
روزی که تو به دنیا اومدی ، ناگهان همه ی دنیای من شدی... خدای مهربون ، دنیاتو ، نگاتو ، عشقتو ، آرامشتو ، بوس*هاتو ، بغ*ل گرمتو ازم نگیره...
تو اومدی وقتی من زندگیمو از دست داده بودم ، آرامشمو از دست داده بودم ، تحملمو از دست داده بودم ، تو اومدی تا همه ی حسودای منو کور کنی ، تا اونایی که طعنه های بزرگی بهم زدن رو نابود کنی ، تو اومدی تا دنیامو بهم برگردونی...تو اومدی و با صبوریت که تو میگی فقط عشق بوده ، همه ی بداخلاقیامو تحمل کردی تا با تو به زندگی برگردم و اعتماد کنم..
میدونی عزیزم...تو همه ی دنیای منی...هر روز از خدا میخوام پشت و پناه توی مهربونم باشه...تویی که با آرامشت ، خوشبختی رو به زندگیم آوردی...
مرد ِ مهربون ِ من .. ۳۵ سالگیت رو به یه دنیا آرزوهای خوب تبریک میگم....از ته دلم و با همه ی وجودم میگم :
تولدت مبارک نازنینم...![]()
* این پست و نظرات این پست خیلی برام مهمه...من میخوام مطالبمو رمزی کنم و هر کسی رو که برای این پست نظر بزاره رمز رو میدم...شرمنده ی تمامی عزیزان چه خاموش و چه روشن...
*فردا خونه نیستم...الان ثبت کردم...
خوب از امروز بگم که خدارو صد هزار مرتبه شکر ، آشنایی به خوبی انجام شد...
بعداظهر با داداشی رفتم و یه دسته گل خوشگل رز که آقای فروشنده بسیار با سلیقه درستش کرد و تاکید کردم واسه آشناییه و برای خواستگاری رسمی دسته گل میبریم ...واااایییی اینقده خوشگل درستش کرد حیف که اصلا وقت نکردم ازش عکس بگیرم
آخه تا از درخونه پیاده شدم آژانس اومد دنبالمون و رفتیم خونه ی دختر خانوم...شیرینی خامه ایی هم واسشون گرفتیم و بردیم...
راستی روی گل رو هم با چند تا کفشدوزک کوچولوی خوشگل تزیین کرد ...خدایی خیلی زیبا بود![]()
وقتی رفتیم خونشون دختر خانوم و مادرشون خونه بودن و بسیارررررررر آدمای خودمونی و خوبی بودن...خیلی زود دوست شدیم و حرف زدیم و همش واسمون میوه پوست میکندن و تعارف میزدن به شیرینی و شکلات و شربت و چایی و میوه...
خدارو شکر که آدمای خیلی خوبی بودن...دختر خانوم هم بسیاررررر ظریف و ناز بود...![]()
حتی دخترخانوم شمارمو سیو کرد![]()
دختر خاله پسر خاله شدیم رفت
اما مراسم اصلی خواستگاری بنا به درخواست مادر دختر خانوم که میگفتن بزاریم تکلیف عمه خانومشون که مریضه مشخص بشه و بعد انجام بشه به تعویق می افته...
من و مامانم هم بعد از کلی روبوسی برگشتیم...اون حاج خانوم رو هم که ازش تحقیق کردیم توی کوچه دیدیم و تشکر کردیم...![]()
تازه دختر خانومه یواشکی گفت دلش گیر داداشمه![]()
+ داداش گلم انشالله خوشبخت بشی...![]()
+ دوست جونا من شرمندم...باور کنین فرصت ندارم حتی جواب کامنت بدم...سُمیرای عزیز ، خانومی سرم به این دلیل شلوغه که هم باید به کار خونه ی خودم برسم هم برم پیش مامانم و هم درگیر مراسم خواستگاری ها هستیم...من شبا فقط چند ساعت میتونم بخوابم![]()
+ فرداشب بازم خواستگاری و ما هم باید حضور داشته باشیم...![]()
+ جمعه تولد نفسم هست...توی باغ تولد میگیریم...![]()
+ شرمنده دوست جونا...سر فرصت میام دیدنتون![]()
![]()
وقتی کسی رو دوست داری ، دنیا رو از یاد میبری
دارو ندارتو میدی تا اونو بدست بیاری
میگن تا خدا نخواد و قسمت نباشه ، هیچ اتفاقی نمی افته و وقتی که خدا بخواد و قسمت باشه ، همه چی جور میشه طوری که اصلا نمیفهمی چطور همه چی جور شد...
قرار بود این هفته برای داداشم بریم تحقیق و من هر روز کار داشتم ، دیروز هم که مامان حاضر شده بود من میخواستم برم طلا بگیرم و قرار داشتم ، اما امروز مامان زنگ زد و گفت دیگه بعداظهر بریم و تحقیق کنیم...منم گفتم باشه میام...نزدیکای ظهر ، زنگ زد که شوهر خالت اومده شاید نریم...منم گفتم میام خونه ی شما ...رفتم و شوهر خاله م ساعت ۵ بعداظهر رفت...
مامان گفت حاضر بشم و بریم...رفتیم با وجود ترافیک شدید...
اول کل کوچشونو زیرو رو کردیم و زنگ چند تا خونه رو زدم اما هیچکی دروباز نکرد...از چند تا خونه سوال کردم گفتن ما تازه اومدیم این محله و نمی شناسیم...حتی یه پسر حدودا ۲۵ ساله هم از پدر و مادرش واسمون سوال کرد که گفتن نمیشناسنشون...
کلی اعصابم بهم ریخته بود ...میترسیدم بریم زنگ در خونه ی خود دخترو بزنیم:دی...خوب واسه اولین بار بود اون محله و کوچه میرفتم!
زنگ به داداشی زدم اما سرش شلوغ بود...مامان گفت بیا بزیم از مغازه ی سر کوچه سوال کنیم...یه اقای میانسال بود و وقتی ازش پرسیدیم...کلی در موردشون گفت و همه چی خوب بود...کلی هم تاکید کردم راست و حسینی بگن و اونم کلی تعریفشونو کرد و گفت مبارک باشه...
برگشتیم داخل کوچه و از همسایه ی بغل دستیشون که یه خانوم بود سوال کردیم...خانوم خوبی بود...
میگفت تازه از کربلا برگشته و این دختر اینقدر خوب و نجیبه که واسش دعا کرده و مهر و قرآن آورده به نیت اینکه خوشبخت بشه و پسر خوبی نصیبش بشه...وقتی گفت یا حسین آرزومو زود برآورده کردی اشک تو چشماش جمع شد...کلی از دختر و خونوادش تعریف کرد و گفت من الان وضو دارم و حقیقتو بهتون گفتم...انشالله خوشبخت بشن...میگفت یه یا حسین بگو و صلوات بفرست و برو خواستگاری...
مامانم ته دلش قرص شده بود وقتی اسم امام حسین(ع) رو آورد...خودمم اشکم در اومده بود...برگشتیم و وقتی اسم حسین(ع) رو شنیدم مامانم خیالش راحت شده بود...منم توی دلم کلی یا حسین گفتم و ازش خواستم همه رو خوشبخت و عاقبت بخیر کنه و دل منو هم ببینه...
اومدیم خونه...خاله زنگ زد به مامان و مامان جریانو واسش گفت و اونم گفت هر چه زودتر بریم خواستگاری...داداشی اومد و مامان بهش گفت ...از مامان خواستم همین فردا بریم خونشون واسه آشنایی بیشتر...مامان زنگ زد به مادر دختر خانوم و اجازه گرفت و از اونجایی که عمه شون بیمارستانه از مامان خواست از پدر دختر اجازه بگیره و خبرمون کنه...همون لحظه اذان گفته شد و منم توی دلم کلی خوشبختی و خیر و صلاح داداشمو خواستم...
حالا منتظر خبر مادر دختر خانوم هستیم و اما یه سوال دارم متاهلا کمک: مجردا هم میتونن با توجه به دید و تجربه شون بگن:
؟؟؟من خودم خواستگاریم طوری بود که چون شناخت داشتیم ، واسه خواستگاری رسمی اومدن ودسته گُل آوردن...حالا چون دختر خانوم غریبه هستن و ما جلسه ی اول رو واسه آشنایی من و مامانم میریم آیا باید دسته گُل ببریم؟؟؟یا بزاریم خواستگاری رسمی؟؟؟
و همه چی طوری جور شد که اصلا انتظارشو نداشتیم...
خدایا همه ی جوونا و داداشم رو خوشبخت و عاقبت بخیر کن ...الهی آمین...
+ پنج شنبه شب خواستگاری خواهر شوهرم و مهرداد هست...
+ آیدا جان ممنونم از لطف و محبتت دوست جدیدم و خردادی...منم دوستت دارم گلم...
+ سر فرصت کامنتارو جواب میدم و تایید میکنم..
+ دعا کنین پلیز....دوستتون دارم ...